|
یـک فنجـان قهـوه تـلخ |
|
|
سلام رفقا.حالتون چطوره؟
فقر رو از ????جهت ميشه بررسي کرد.بعضيها ميگن فقر مادي خود به خود فقر فرهنگي هم مياره و اگر مردم پول داشته باشن ميتونن به پرورش فکر و فرهنگي خودشون هم برسن.در واقع شکم گرسنه ايمان هم نداره چه برسه به فرهنگ!!!!
بعضي ها هم ميگن اگر فقر فرهنگي برطرف نشه حتي اگر طرف ميلياردر هم باشه نميدونه چطوري از پولش استفاده کنه و ممکنه حتي کار به جنايتکاري هم بکشه....
پاورقی: نظر شما چيه؟فقر مادي مهمتره يا فقر فرهنگي و چرا؟و جامعه ما بيشتر درگير کدوم نوع از فقره؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:6 توسط sasan |
صبح روز دوشنبه حمید مثل همیشه با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشه. امروز خیلی استرس داشت. گوشیش رو بر میداره به علی زنگ میزنه میگه تونستی جورش کنی؟ علی میگه شرمنده داداش نشد! حمید میگه اشکال نداره. دستت درد نکنه.
حمید بدهکار بود. خیلی زیاد. حمید چند ماه پیش برای پروژه ای از دوستش پول زیادی قرض کرده بود. حدود 40 میلیون. 40 میلیون شاید واسه خیلی ها زیاد نباشه ولی واسه حمید خیلی خیلی زیاد بود!
مثل همیشه رفت جلوی دانشگاه سارا تا اونو ببینه. سارا هم خیلی ناراحت بود و این ناراحتی سارا ، حمید رو بیشتر اذیت میکرد. گذشت و گذشت تا بلاخره برای حمید احضاریه اومد. دیگه خسته شده بود! بریده بود!
تا اینکه تصمیم به دزدی میگیره !!! به سارا میگه... سارا خیلی ناراحت میشه. حمید میگه این تنها راه! سارا میگه من نمیخوام عشقم دزد باشه. حمید با چشمای گریون میگه دیگه خسته شدم. نمیتونم. تو اگه میتونی به من 40 میلیون بده! بده دیگه!!! بدون خداحافظی از سارا بلند میشه و میره...
خونه ای که حمید میخواست ازش دزدی کنه ماله یه جوون تو قیطریه بود. این جوون یه شرکت داشت که برای انجام کاری باید به شهرستان میرفت.
حمید پس از اینکه وارد خونه میشه و طلا و جواهرات رو بر میداره متوجه صدایی میشه! صدای کلید انداختن توی در! رنگ حمید مثل گچ سفید شده بود. نمیتونست از جاش تکون بخوره. "کار صاحب خونه عقب افتاده بود و برای همین برگشته بود"
در باز شد و صاحب خونه حمید رو وسط خونه دید. به صدای لرزان گفت تو کی هستی؟ تو خونه ی من چیکار داری؟ حمید گفت اگه 1کلمه حرف بزنی میکشمت! "حمید آزارش به مورچه هم نمیرسید "
حمید چاقو در میاره! صاحب خونه با حمید درگیر میشه و توی این درگیری چاقو به پهلوی صاحب خونه اصابت میکنه.
"به گفته ی پزشکی قانونی در این حالت به مقتول حالت جنون دست میدهد و با ضربات متوالی چاقو به سینه ی صاحب خانه موجب قتل وی میشود"
حمید سراسیمه از خانه خارج میشود ولی بلافاصله پلیس او را دستگیر میکند. ((سارا حمید رو به پلیس لو داده بود)) فکر کنم چون دوسش داشت ولی نمیدونست که با این کار موجب اعدام حمید میشود.
بنابه دستور دادگاه قضایی حمید س متهم به قتل عمد رضا ق محکوم به اعدام...
نقــطه سر خــط
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:52 توسط sasan |
قرار بود که هر کی هر چی دلش میخواد تو این وب بنویسه! از مشکلات ، دغدغه ها ، دوستی ها و ...
برای شروع یکی از دوستای خوبم به اسم فائزه اینو برامون فرستاد. من اوایل تیر ما ه بود از کلاس موسیقی بر میگشتم گیتارم رو دوشم بود که توپیاده رو یه همچین خانواده ای رو دیدم از کنارشون رد میشدم که یه دخترشون که 12یا13ساله میشد دستمو چسبید گفت از بچگی دوست داشته گیتار بزنه...ازم خواست بهش یاد بدم...منم آوردمش خونمون اول مامانم مخالفت کرد ولی بعدش فهمید دختر خوبیه اجازه داد 16 روزی اومد خونمون بهش یاد دادم....بعدشم گیتارمو دادم بهش که شبای سرد زندگیشو باهاش گرم کنه....اینو نگفتم که تشویقم کنین..تعریف کردم که بگم برآورده کردن آرزوهای اینجور آدما اینقد حال میده که هیچی نمیتونه جاشو بگیره... نقــطه سر خــط نویسنده: فائزه
پاورقی: خوشحالم که هنوز هم آدمای اینجوری پیدا میشن. ولی جدا از اینا واقعا لذت داره!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:16 توسط sasan |
خط فقر دقيقا همين جاست. فاصله اي هم با ما ندارد. درست زير پاي ما است. خط فقر ، خطي فرضي است مابين بتن يک پل . زير آن خوابيدن و از آن عبور کردن به فاصله يک مصوبه است !به فاصله يک امضاي ناقابل !
جمعي ناگهان با لاي آن ميروند و جمعي زير آن … عدم ثبات اقتصادي و نداشتن امنيت شغلي و مالي و اجتماعي، ما را به زير و بالاي اين خط منحوس سوق ميدهد . دنبال نرخ واقعي تورم و بيکاري نگرديد دولت مردان ! خط فقر همين جاست! درست در يکقدمي ما . و ما عابران گذري ، گذر ميکنيم و آمار را نگاه ميکنيم. اما واقعيت ، در زير همين پل شکل ميگيرد . خط فقر همين جاست!
نقــطه سر خـط
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:31 توسط sasan |
سلام. چند روز پیش تو اتوبوس بودم داشتم میرفتم خونه یکی از خاله هام. بین راه ، گوشه ای از پیاده رو دیدم که یک خانواده 3نفره روی یه زیر اندازه کهنه ی پارچه ای کوچیک نشسته بودند. و بیخیال از دنیای اطرافشون یه تیکه نون سنگک و یه استکان چای و 1تیکه پنیر کوچیک جلوشون بود!
اول با خودم گفتم مگه ماه رمضون نیست؟! بعد به خودم گفتم خاک تو سرت با این سوال احمقانت. من واقعا به خاطر سوال بی موردم معضرت میخوام!
میخواستم پیاده شم باهاشون حرف بزنم. بگم چرا اینجا نشستن؟ چرا 1نصفه نون جلوشونه؟! چرا فقط 1استکان چای اونجا بود؟! چرا زیر اندازشون کوچیک و نازک بود؟ چرا گوشه ی پیاده رو نشسته بودن؟ و خیلی چراهای دیگه...
ولی نمیتونستم. اول به خاطر اینکه تو اتوبوس بودم و دوم به خاطر اینکه خجـــالت میکشیدم! یعنی اونا شبو کجا میخوابیدن؟ این دیگه خیلی بی انصافیه! به خدا خیلی بی انصافیه!
درسته که ماه رمضون بود. ولی دلم میخواست که یه سفره رنگین با انواع و اقسام غذاها براشون پهن میکردم و فقط اونا میشستن سر سفره! میدونم خواستم یکم بچگونست ولی از نظر شما مشکلیه؟
میخوام برای شروع توی پست بعدی یه داستان بزارم. فکر کنم براتون جالب باشه! با یه فنجون قهوه تلخ چطورید؟!
نقــطه سر خــط
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:24 توسط sasan |
سلام میکنم به همه کسایی که دارن این پست رو میخونن این اولین پست از وبه فنجان خالیه! دلم میخواد همونطوری که توی اون وبم کمکم میکنید اینجا هم تنهام نزارید.
هدف این وبلاگ بیان کردن مشکلات مردمه. مشکلاتی که خیلی از شماها با اونا دست و پنجه نرم میکنید. هر کسی سوژه خاصی در نظر داره بگه که من اونو توی وب بزارم. منتظر باشید.
فکر نکنم وبه بدی از آب در بیاد!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:19 توسط sasan |
| ||||||